مادر تقریبا یه هفته پیش سبزه سبز کرد به نیت سمنو.یه هفته بهش رسیدگی کرد.شیرین که شد امادش کرد برای پختن سمنو.موادش رو به هم مخلوط کرد و گذاشت سر گاز.یک شبانه روز جوشید تا شد سمنو.دیشب دختر عمو و پسر عمو با بچه هایشان امده بودند.یادمان افتاد به اولین سالی که مادر سمنو بار گذاشته بود...ان وقتها من دخترک بچه ای کم سن و سال و بی عقل بودم.یادم نیست دبیرستانی بودم یا راهنمایی!نیمه های شب سمنو اماده شده بود و ان را دمکش گذاشتن و همه رفتیم خوابیدیم.ان روز من برای نقشه ام صبح از همه زودتر از خواب بلند شدم و رفته بودم سر دیگ سمنو.با نوک یه دونه کارد روی سطح سمنو نوشتم حضرت علی و یه شمشیر هم نقاشی کشیدم.چون سمنو روش می بنده میشه روش نوشت.بعد در دیگ رو گذاشتم و رفتم.بعد که بقیه رفتن با سلام و صلوات در دیگ را بر داشتند محو تماشای نوشته ها شده بودند.من هم به روی خودم نمی اوردم و باورشان شده بود ومادر رفت دختر عمو را صدا زد و تا دختر عمو دید متوجه شد . گفت اینو این دختر با نوک چاقو نوشته و من ضایع شدم

و همه خندیدن.دیشب حرفش شده بود و برای خودش خاطره ای از سمنوپزون مادرم باقی مانده است.هی داد بیداد...
سلاام...

سال نو مبارک عزیزم...
انشاا...سالی پر ازموفقیت و شادکامی پیش رو داشته باشی و سوار بر اسب مراد ب سمت خوبی ها و خوشبختی حرکت کنی...
سلام مرسی همچنین برای شما
سلاام الی جوون...

خیلی زیبا و جالب بود...شاد و موفق باشین همیشه...
سلام مینا جان
مرسی خیلی ممنون